محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

17

تفسير قرآن صفى على شاه

و بريزد خونها را و ما به پاكى مشغوليم به حمد تو و تنزيه كنيم مر تو را ؟ گفت بدرستى كه من داناترم آنچه را كه نميدانيد ( 30 ) با ملايك گفت پس پروردگار * در زمين سازم خليفه برقرار عرشيان گفتند اين باشد فساد * در زمين سفك دماء است اين نه داد ما بتسبيح و بحمدت يك‌دل‌ايم * ذات پاكت را گواه كامليم گفت ميدانم من آن چيزى كه نيست * بر شما معلوم و ان سرّ خفى است اعتبار آن را به حال خويش كن * اندكى در نفس خود تفتيش كن هستى اندر غيب غيب غيب تست * يعنى اندر روح ، پاك از عيب تست ما وراى غيب غيبستت وجود * پس بغيب غيب قلب ذى عهود پس بغيب نفس كادنى غيب تست * و ان سماء دنيئى لا ريب تست بر جوارح ظاهر آيد زان غيوب * كوست نفس و قلب و روح بىكروب از جوارح قول و فعلى شد پديد * وان بود كفر و شهادت را كليد گشت اطوار جوارح بيش و كم * جمله زابدايى و تكوينى اعم از مقامات وجود آثار تو * تا چه باشد ضبط در انبار تو بر خليفه قول ربّ العالمين * كز بشر سازم هويدا در زمين اين بود كو بود آگه كآدمى * نسخهء جامع بود در همدمى مندرج در وى دو كون آمد به عين * جامع است او بر تمام عالمين هم بافعال بهيمى مؤتلف * هم باوصاف اللهى متّصف جامع اخلاق ربّانى بود * هم در او اوصاف نفسانى بود بود انكار ملايك بهر آن * كه نمىديدند ز آدم سرّ جان مطّلع بودند از ما دون خويش * نى ز فوق رتبهء افزون خويش زو نميديدند جز سفك و ضرر * كز غضب وز شهوت آيد در بشر وان ضرورى بود بهر اين وجود * روح تا سازد در اين هيكل ورود كى ملك زين جسم ظلمانى اثر * بيند الا اختلاف و شور و شر بى خبر زان رتبه كو نورانى است * جنبهء اللّهى و سبحانى است علّم الاسماست جنبهء عاليش * كه نمايد بر ملايك واليش حيث حيوانيست آن جنبهء خسيس * كه زند از دانهء راهش بليس عرشيان ديدند زو فرج و گلو * بىخبر از وجه اللّهى او كآن ز عقل و از ملايك فوق بود * بند جانش عشق زرين طوق بود عشق خاص آدم و جان ويست * عقل را كى اندر آن خلوت پى است جذبه من دم از عشق ار زنم مجنون شوم * يا نه مجنون خود ندانم چون شوم زينقدر هم گفتنم دل جوش كرد * جوش او تاراج عقل و هوش كرد عشق آمد عقل و جان رسوا شدند * عاقل و ديوانه يك جا لا شدند نه ملايك نه بشر بر جا گذاشت * نه نشان از علّم الاسماء گذاشت زلف را جانا دمى زنجير كن * يكره اين ديوانه را تدبير كن زلف چه ، زنجير چه ، مجنون چه * آدم چه ، عقل چه ، ذا النّون چه من ز خود رفتم بتا فرمان تست * تو بمان بر جا كه هستى زان تست من هميگويم ترا يك قيد نيست * او همى خندد كه اين جز كيد نيست من همى ميرم بپيش آن خنده را * او كند افكنده‌تر افكنده را چند ميتابد كمند از كين من * تا كند ديوانگى آيين من هر چه گيرم زلف او گويد بگير * هر چه ميرم پيش او گويد بمير نشنود گر يار من تقرير من * چون همى گيسو كند زنجير من مىشود سركش چه سوزم ز آتشش * ميندانم تا چه باشد خواهشش عشق بازم گويد اين بدنامى است * عقل سازم وازند كاين خامى است گر بگريم گويد اين افسانه است * ور بخندم گويد اين ديوانه است لا ابالى گر شوم گيرد حذر * ور برم تقوى بر آن نارد نظر ناله آغازم بگيرد گوش خود * هيچ گردم وا كند آغوش خود زانكه دو هستى نماند قهر او * من نماندم گو بمان او بهر او خال را از بهر آدم دانه كرد * تا برونش از بهشت و خانه كرد من نگردم گرد خودكامى دگر * پختگى بگذارم و خامى دگر پردهء مستان چو اويى ميدرد * پختگىّ و خامى ما كى خرد ؟ خامتر از من دل عاشق‌وش است * كز غم او روز و شب در آتش است وصل جويد كاهد او افزايشش * خون شود دامن كشد ز آلايشش او برى ز آلايش و پاكىّ دل * فارغ از شادى و غمناكى دل مردم از خود يافتم تا خوى او * سو نهادم تا شدم بيسوى او چون بسوى او ره از پيشى نبود * چاره‌اى جز مرگ و درويشى نبود او چو رنجد از فزونى كم شويم * در تنبه از ملك ، و آدم شويم چون ملايك از فزونى دم زدند * طعنه بر ادراكشان ز آدم زدند خاك پستى را فزون از جود كرد * بر همه افلاكيان مسجود كرد تا بر او اظهار دانش كم كنند * از تواضع سجدهء آدم كنند باز بر آدم ره از پيشى گرفت * تا ز شاهى ماند و درويشى گرفت از بهشتش با دو صد خوارى براند * تا كنون در حسرت و زارى بماند تا نينديشد كه من نيكو پيم * از ملايك برترم يار ويم او ندارد يار و يارى كار اوست * يار آن باشد كه خوار و زار اوست از ملك تعليم گير ار محرمى * سجده كن بر آدمى گر آدمى جوى ز آدم ره بظلم اقرار كن * از وجود و بودت استغفار كن تا ز استغفار بندى طرف خويش * بر سر مطلب رويم و حرف خويش روح نورانىّ عليين وطن * تا تعلق يابد از حق بر بدن بايد او را از طريقى نسبتى * جسم را هم نسبت از حيثيتى نفس وجه نسبتست و برزخست * منبع شر و فساد اين دوزخ است اين عيان بد بر ملايك ز افتتاح * زان سبب گفتند اين نبود صلاح غافل از جمعيتى كز بهر اوست * شاه با دزدان نهان در شهر اوست ريش چون جنباند او در نيمه دم * وارهند اين ناكسان از بند غم سرّ ما لا تعلمون آمد پديد * مر ملايك را نبود اين گونه ديد هست آن تسبيح تنزيه وجود * مر ملايك را به حمد شاه جود هست پاك از شرك و عجز و نقص و بد * وز تعلق بالمحل وز عدّ و حدّ ليك تقديس است زين معنى اخص * جز مقرب را نزيبد آن بنصّ هست خاص خاصگان اين اختصاص * در ملايك اين گروهند از خواص قدس اين باشد كه با قيد صفات * هست مطلق ذات او در عين ذات